این روزهای 218
-
تاریخ: 1403/3/17 ساعت: 14:38
کاف تابستان پارسال در کلاسم بود. کلاس اولی بود. باهوش و باذوق. خوب کتاب میخواند. خوب مینوشت. خوب حرف میزد. با همه خوب بود. کاف پیش دوتا عمهاش زندگی میکرد. زودتر از همه به کلاس میآمد و دیرتر از همه از کلاس میرفت. هر بار من را میدید میگفت: «کی وقت دارین با هم حرف بزنیم؟» حرفهایش دربارۀ اختراعات کوچکش ...
این روزهای 219
-
تاریخ: 1403/3/17 ساعت: 14:38
از وقتی خبر رسیده خواهرم و دوقلوهای کلاساولیاش میآیند و چند روزی پیش ما میمانند، دلم گرمِ گرم شده است.دلتنگی و دیدار با اویی که دلتنگش بودی، بیقراری و قرار با اویی که بیقرارش بودی، هم زندگی است و هم ستایش زندگی.امشب بسیار ر.ق.ص.ی.د.ی.م.و شنیدن هزاربارۀ «امید جانم ز سفر باز آمد». هم با صدای دلکش، هم ...
این روزهای 214
-
تاریخ: 1403/3/5 ساعت: 18:10
از صبح یکی از شعرهای شاملو ورد زبانم است. فقط فقط یک سطر از آن شعر. شعر معروفیست، اما سالهاست فقط یک سطرش را به خاطر سپردهام. امروز دوباره خواندمش و خواستم تمامش را به خاطر بسپارم.هفتۀ پیش دو هدیه به دستم رسید. اولی کتابی از دوست که با پست برایم فرستاده بود و دومی پیراهنی از مهربانهمکار.مغازه کمکم د...
این روزهای 215
-
تاریخ: 1403/3/5 ساعت: 18:10
مدتها پیش وبلاگ زنی را میخواندم که آرزو داشت مادر شود. زن در تمام یادداشتهایش از این آرزو و درد و رنجهایی که برای رسیدن به آن کشیده بود، گفته بود. یک جایی در میان یادداشتها گفته بود اینها را مینویسم تا روزی که مادر شدم بخوانمشان و بدانم که حالم پیش از مادر شدن چگونه بوده است. آن زن هنوز مادر نشده اس...
این روزهای 216
-
تاریخ: 1403/3/5 ساعت: 18:10
کتابی که این روزها میخوانم سنگینوزن است. با اینکه جلدش گالینگور نیست و فقط دویست صفحه دارد، اما سنگین است. آنقدر سنگین که هر بار میخوانمش، دستم درد میگیرد.پنج سال پیش، چند هفته پس از آن سوگ، دستم درد گرفت. همه چیز خوب یادم مانده است. صبح دوشنبه درد به سراغ دستم آمد. عصر چهارشنبه درد زیاد شد. خودم را...
این روزهای 212
-
تاریخ: 1403/2/23 ساعت: 19:42
بماند به یادگار از امروز. از ۱۴ اردیبهشتماه جلالی ۱۴۰۳. که بهترین روز بود. که بهترین بود.
این روزهای 213
-
تاریخ: 1403/2/23 ساعت: 19:42
دیشب یک ساعت پیش از خواب، حالم سقوطی آزاد داشت. تمام کارهای ناتمام قد علم کرده بودند و من ناتوانترین بودم. نه حال دست و رو شستن داشتم و نه حال مسواک زدن و نه حال خاموش کردن چراغ. روی تخت دراز کشیدم و به هیچ فکر کردم.الان نامجو میخواند. آن ترانۀ قدیمی را میخواند که اولین بار ف برایم پخش کرد و من هنوز...
این روزهای 209
-
تاریخ: 1403/2/12 ساعت: 13:15
امروز در کتابخانه بودم. برنامۀ کلاسهای تابستانی را نوشتم. قرار شد در تابستان ۲۰ کارگاه ادبی برگزار کنم. وقتِ نوشتن برای تکتک کلاسها ذوق و شوق داشتم. ذوق و شوق دارم.امروز خبرهای خوشی از اعضای کارگاههای داستانم رسید. خوشحالم برایشان. خیلی خیلی خیلی خوشحالم. آنها خوب مینوشتند. خوب مینویسند.امروز تا پای...
این روزهای 210
-
تاریخ: 1403/2/12 ساعت: 13:15
خُلقم تنگ شده بود. دقایق پایانی آخرین کلاس امروز از سه دانشآموز ناراحت شدم و به هم ریختم. مسیر مدرسه تا خانه من نبودم که راه میرفت، خشم بود که قدم برمیداشت، فکر و خیال بود که راه میرفت. به خانه رسیدم و غذا نه آنی بود که دوست داشتم. غُر زدم. عبوس بودم. کمحرف شدم.و بعد خوابیدم. پیش از خواب فکر میکردم ...
این روزهای 211
-
تاریخ: 1403/2/12 ساعت: 13:15
امروز یکی از سختترین کارهای اداریِ این روزها را انجام دادم و باری بزرگ را بر زمین گذاشتم.یکی از همکارانِ مدرسه پیام یکی از تورهای یزدگردی را فرستاده و پیشنهاد داده دو سه هفتۀ دیگر با هم برویم. دوست دارم بروم، فقط سه چیز دودلم کرده است. اولی این است که آن موقع یزد گرم است و گرما مرا کلافه میکند، خلقم...
این روزهای 206
-
تاریخ: 1403/2/3 ساعت: 17:46
از خواب بیدار شدم. چراغ را روشن کردم. آینه دیده شد. من دیده شدم. اشیاء دیده شدند. و بعد یاد آن روز افتادم:دور هم نشسته بودیم. نون که با الهام اسلامی و رضا بروسان دوستِ دوستِ دوست بود، شعری از الهام اسلامی را خواند. شعر را خواند و اشک بود که میآمد. نون با اشک و آه و یادِ الهام و رضا و لیلا رفت تا سیر...
این روزهای 207
-
تاریخ: 1403/2/3 ساعت: 17:46
مسیر خانه تا هنرستان سبز شده است. چند روز پیش به جای کلاغها، یک سار و دو مینا دیدم. یاد سار کوچکمان افتادم. سار بود که مرا عاشق پرندهها کرد. پیش از او پرندهها فقط پر داشتند و پرواز میکرد. او که آمد، چشمهایم باز شد به تماشای پرندهها. اردیبهشت ۱۴۰۰ آمد و مرداد ۱۴۰۱ رفت. مسیر خانه تا هنرستان سبز شده اس...
این روزهای 203
-
تاریخ: 1403/1/21 ساعت: 1:57
عید امسال بسیار خوابیدم، خوردم، خواندم، دیدم و نوشتم.عید امسال بسیار خواب دیدم. خواب دانشگاه، خواب کتابخانۀ دانشگاه، خواب همکلاسیهای قدیمی، خواب امتحان ریاضی، خوابهای شاد، خوابهای غمگین.آمده بودی به خوابمدستهایت گرم بودتنت گرم بودصورتت گرم بوداما چشمهایتچشمهایت سرد بودچشمهایت زمستان بود در شهری پربر...
این روزهای 204
-
تاریخ: 1403/1/21 ساعت: 1:57
امشب یادِ دوستی افتادم که نامش مهسا بود. من و مهسا در دورۀ کارشناسی ارشد با هم دوست شدیم. در یک خوابگاه بودیم. او همکلاسیِ هماتاقیهای من بود. شیمی میخواند. اولین بار در جشن تولد یکی از بچههای خوابگاه همدیگر را دیدیم. دقایق پایانی جشن آمد پیشم نشست و گفت: «چقدر قشنگ میرقصی.» و بعد با هم حرف زدیم. هر ...
این روزهای 205
-
تاریخ: 1403/1/21 ساعت: 1:57
چایخور شدهام. این استکانِ همیشگی که کوچک هم نیست، به چشمم کوچک میآید. باید بروم و یکی از آن ماگهای کلهگنده را از بالاترین ردیف کتابخانه بیاورم پایین و هی چای بریزم، هی چای بنوشم.تعطیلات رو به پایان است. راضی بودم و از تمام شدنش ناراحت نیستم. آرام و خوش گذشت. چیزهای کوچکی یاد گرفتم و چیزهای قشنگی دید...
این روزهای 190
-
تاریخ: 1402/12/15 ساعت: 8:31
صبح با صدای باران از خواب بیدار شدم. در تخت ماندم و به باران گوش دادم. خیالپردازی کردم. همیشه پر از خیال بودهام. کلاس سوم دبستان که بودم، با خودم میگفتم کلاس چهارمی که بشوم، خیالها میروند. میترسیدم از رفتنشان. از اینکه آنقدر بزرگ شوم که دیگر هیچ خیالی را جدی نگیرم.کلاس چهارمی شدم و خیالها ماندند، پن...
این روزهای 191
-
تاریخ: 1402/12/15 ساعت: 8:31
«پلهای مدیسون کانتی»* را دیدم و گریستم. بسیار گریستم.تردیدهای زن را میشناختم. غمها و شادیهایش را، خواستنها و نخواستنهایش را، اشکها و لبخندهایش را، بودن و نبودنش را. و رفتنش را. و رفتنش را. و رفتنش را.به فیلمهایی که دوست دارم، فکر میکنم. در این میان با زنانِ دو فیلم آشناترم. «بلانش» در «اتوبوسی به نا...
این روزهای 192
-
تاریخ: 1402/12/15 ساعت: 8:31
هوای سرد و برفی، کلاسها را مجازی کرد. این هفته فقط یک روز به مدرسه رفتم و یک روز به کتابخانه خواهم رفت. قرار است با همکاران کتابخانه همسفر شوم. سفری کوتاه و نزدیک. شاید دو شب با هم باشیم. نمیدانم.موهایم را رنگ کردهام. خوشحالم که موهایم را کوتاه کردهام. این زیباترین مو برای من است. گوشواره و گردنبندی...
این روزهای 187
-
تاریخ: 1402/11/24 ساعت: 21:44
گفتم: «میدانستی اگر موهایم را رنگ نکنم، جوگندمیست؟ و اگر جو سیاه باشد و گندم سفید، گندمهایم بیشتر است؟» نمیدانست.
این روزهای 188
-
تاریخ: 1402/11/24 ساعت: 21:44
کاش در مدرسه اتاقی کوچک بود که بعد از کلاسها میرفتم آنجا مینشستم. اتاقی که جز من و چای و ساندویچ کوچکم چیزی نبود. کاش میتوانستم لبخندهای زورکیام را کنار بگذارم و بگویم که حوصلۀ حرفهاشان را ندارم. گفتم: «میدانی از شش سالگی تا امروز یکی از آسانترین کارها که غم را از من دور میکند چیست؟دیدن و شنیدنِ گ.و...