خرید بک لینک

دیشب یک ساعت پیش از خواب، حالم سقوطی آزاد داشت. تمام کارهای ناتمام قد علم کرده بودند و من ناتوانترین بودم. نه حال دست و رو شستن داشتم و نه حال مسواک زدن و نه حال خاموش کردن چراغ. روی تخت دراز کشیدم و به هیچ فکر کردم.


الان نامجو میخواند. آن ترانۀ قدیمی را میخواند که اولین بار ف برایم پخش کرد و من هنوز هم، بعد از هزار سال آن ترانه را که میشنوم، یاد ف میافتم. و تو کجایی ف؟ آخرین بار عکسهای آن دانشگاه قشنگ در آن سرزمین قشنگ را برایم فرستادی و گفتی حالا اینجا درس میخوانم. یا شاید هم آخرین بار آن روزی بود که آمده بودم به یکی از کارگاههای دانشگاه و تو برایم قیمه خریدی. آخرین بار کدام بود ف؟

از دیشب میگفتم. روی تخت دراز کشیدم و به هیچ فکر کردم. و بعد برخاستم. چارهای نداشتم. باید برمیخاستم و مشغول زندگی میشدم. مشغول دست و رو شستنها و مسواک زدنها و خاموش و روشن کردن چراغها.

برچسب: نویسنده: نیما رنجبر تاريخ: يکشنبه 23 ارديبهشت 1403 ساعت: 19:42

صفحه بندی