شعر خواندم، شعر شنیدم و دوست داشتم امشب شعری بنویسم. نشد.
با الفی که روزی میم بود حرف زدم. قرار نبود حرف بزنم. میخواستم بگذرم و فکر میکردم گذشتهام، اما نگذشته بودم.
امروز بادها شدید میوزیدند. رفته بودم تخم مرغ بخرم. از خیابان رد شدم و به آن طرف پیادهرو رفتم. باد شدیدتر شد. آنقدر شدید که لحظهای ترسیدم، واقعاً ترسیدم که باد مرا با خود ببرد و همان لحظه ایستادم. و هنوز حس آن لحظه، حسِ تکانی که باد به من داد، حس ایستادن در برابر باد با من مانده است و خوشم از یادآوریاش.
برای مغازه مشکلی پیش آمده است و آرامآرام تلاش میکنیم حل و فصلش کنیم. و البته هنوز نمیدانیم که حل میشود یا نه؟! شاید اگر وقتی دیگر بود غصه میخوردم، اما میدانم شادی بزرگ دیروز تا مدتها هیچ غم و غصهای را به دلم راه نخواهد داد. دیروز وقتی من و بابا و خواهرم حیاط را شستیم و آب و جارو کردیم و نعناها را چیدیم و به حیاط تر و تمیز نگاه کردیم، بابا گفت: «آن واکر را هم که میدانید و میبینید یکی دو هفته است استفاده نشده، بگذاریدش بالا که توی دست و پا نباشد.» بالا بردن واکر و کنار گذاشتنش و تماشای راه رفتنِ این روزهای بابا بدون واکر شادی خیلی خیلی بزرگی است برای ما.
امروز با میم عزیز که موهایش را آبی کرده و من از تماشایش سیر نمیشوم، رفتیم و عینک آفتابی تهیهم. عینک قبلی برای صورت من بزرگ بود. سرم را که میانداختم پایین، میافتاد. عینک تازه را دوست دارم.
امشب آسمان ابری بود و نتوانستم ماه را ببینم. پیش از خواب بروم ببینم پیدایش میکنم یا نه!
برچسب:
نویسنده: نیما رنجبر