این روزهای 298 - تاریخ: 1405/5/29 ساعت: 8:24
دلم برای حرف زدن با مامان تنگ شده است. هر بار مامان از کسی ناراحت بود و دربارۀ اویی که ناراحتش کرده، حرف می‌زد، می‌گفتم: «مامان غیبت نکنیم.»مامان دوست دارم کنارت بنشینم. تو برایم از اویی که ناراحتت کرده حرف بزنی و من هی بد و بیراه بگویم به اویی که ناراحتت کرده است. بنشینم کنارت و تا صبح، تا هر وقت ک...
این روزهای 299 - تاریخ: 1405/5/29 ساعت: 8:24
این روزهای 299 الهام | جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴ | 21:6 دیشب میان تمام غم‌ها و غصه‌ها چیزی بود که شادم کرد.یک سال و نیم است که از رفتن مامان و شکستگی‌ها و زخم‌های بابا می‌گذرد. در این یک سال و نیم بابا جز برای کارهای درمانی از خانه بیرون نرفته بود.و اما دیشب...بابا همراه با دوست مهربانش از خانه رفت به جا...
این روزهای 300 - تاریخ: 1405/5/29 ساعت: 8:24
بسیار نوشته‌ام. تقریبا هر روز. این روزها چیزهایی دیدم و شنیدم که بعضی را با دیگران در میان گذاشته‌ام و بعضی را نه! از بعضی دیده‌ها و شنیده‌ها هیچ‌کس خبر ندارد.این هفته به یک دورهمی دعوتم و برای رفتن به آن دورهمی باید به سفری کوتاه بروم. و شاید سفری دیگر هم در پیش باشد. میم پیشنهاد داده سفر برویم. سف...
این روزهای 301 - تاریخ: 1405/5/29 ساعت: 8:24
این روزهای 301 الهام | پنجشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۵ | 21:3 چند وقت پیش به مدت یک ماه، شب و روزهایی را گذراندم که شبیه خواب بود. شبیه نسیمی بود که آمد، وزید و رفت. پنجره‌ای را باز کردم، نوری تابید و کمی بعد پنجره را بستم. حاصل آن یک ماه شور بود، هیجان بود، بی‌قراری و بی‌خوابی بود و یک چهارپاره.حالا ...
این روزهای 302 - تاریخ: 1405/5/29 ساعت: 8:24
این روزهای 302 الهام | پنجشنبه چهارم تیر ۱۴۰۵ | 14:35 در زمان حاضر صبح خوابت را دیدم مامان.خواب دیدم از کنار آن حمام قدیمی رد می‌شویم. همان حمامی که تو هر چند وقت با دوستانت می‌رفتی آنجا. در خواب می‌دانستم که نیستی. می‌دانستم که رفته‌ای. تو رفته بودی، اما می‌توانستی هر چند وقت بیایی و به ما سر بزنی....
این روزهای 303 - تاریخ: 1405/5/29 ساعت: 8:24
این روزهای 303 الهام | دوشنبه هشتم تیر ۱۴۰۵ | 0:19 شعر خواندم، شعر شنیدم و دوست داشتم امشب شعری بنویسم. نشد.با الفی که روزی میم بود حرف زدم. قرار نبود حرف بزنم. می‌خواستم بگذرم و فکر می‌کردم گذشته‌ام، اما نگذشته بودم. امروز بادها شدید می‌وزیدند. رفته بودم تخم مرغ بخرم. از خیابان رد شدم و به آن طرف پ...
این روزهای 304 - تاریخ: 1405/5/29 ساعت: 8:24
این روزهای 304 الهام | شنبه بیستم تیر ۱۴۰۵ | 0:48 آرام و آهسته کارهایم را پیش می‌برم. برای یک ساعت بعد یا نهایتا یک روز بعد برنامه‌ریزی می‌کنم. از این بیشتر را نه می‌توانم و نه اگر بتوانم، کاری از پیش می‌برم. زمانی برنامه‌هایم بلند بود. به بلندای ... یادم نمی‌آید به بلندای چه! اما بلندتر از این حرف‌...
این روزهای 305 - تاریخ: 1405/5/29 ساعت: 8:24
این روزهای 305 الهام | دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۵ | 22:49 دیروز از دو نفر حرف‌هایی شنیدم که شاید اگر وقتی دیگر می‌شنیدم، غم به دل راه نمی‌دادم یا اگر می‌دادم، نمی‌گذاشتم زیاد بماند. اما دیروز به قول مامان: «آن حرف‌ها به دلم کار کرد» که تا همین حالا هم مرا رها نکرده‌اند. هر چند دیگر به شدت دیروز و دی...
این روزهای 306 - تاریخ: 1405/5/29 ساعت: 8:24
این روزهای 306 الهام | دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۵ | 6:47 نمی‌دانم این همه فراموشی طبیعی است یا نه؟!خیلی چیزها را از یاد برده‌ام. یکی از بچه‌های کلاس در کانال ت.ل.گرام.ش از کتابی که سال ۹۷ به او هدیه داده بودم نوشته است و من اصلا یادم نبود.الف از حرف‌هایی می‌گوید که روزی به او گفته‌ام و من باور نمی‌ک...
این روزهای 307 - تاریخ: 1405/5/29 ساعت: 8:24
این روزهای 307 الهام | پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵ | 20:11 یکی یادداشت کوچکی نوشته بود دربارۀ قطرۀ چشمی. یاد مامان افتادم. مدتی پیش از رفتنش، شب‌ها در چشم‌هایش از آن قطره‌ها می‌ریختم. همه چیز را خیلی نزدیک و خیلی روشن به یاد می‌آورم. جوری که قطره را می‌ریختم، چشم‌های مامان را پیش از قطره و پس از قطره...
این روزهای 227 - تاریخ: 1403/5/23 ساعت: 15:15
هنوز هم مینویسم. کم، زیاد، شاد، غمگین. گاهی اینجا میگذارم و گاهی میماند برای خودم.این روزها به خاطر گرما چند روز تعطیلمان کردند. در خانه ماندم و کتاب خواندم. خانه را تمیز کردم و غذا پختم.چهارشنبه تعطیل بود. پیش از ظهر بود. آمدم طبقۀ پایین پیش مامان. دراز کشیدم. به برگ درختان سبزِ پشت پنجره و به رخته...
این روزهای 228 - تاریخ: 1403/5/23 ساعت: 15:15
«به قدری مهربان بود که تازه داشتم معنی محبت یک مرد را میفهمیدم.»این را ناتالیا گینزبورگ نوشته است.سالها پیش در کتابخانۀ بابا کتابی از دینو بوتزاتی دیدم. نوجوان بودم. اسم دینو بوتزاتی خوشآهنگ و دلنشین بود. نام مترجم محسن ابراهیم بود. و من و خواهرها آن روزها پسرانی را میشناختیم که نام یکی از آنها محسن...
این روزهای 226 - تاریخ: 1403/5/16 ساعت: 11:37
دیروز بعد از مدتها نامه نوشتم. چقدر حرف داشتم برای گفتن! چقدر نامه خوب است! خوب است برای خودم، برای بچهها، برای خوب دیدن، برای خوب نوشتن، برای به یاد آوردن، برای دوست داشتن. یادم باشد در کلاسها از نامه نوشتن بگویم.از صبح که بیدار شدم آرام به کارهایم رسیدهام. دوش گرفتن، لباس شستن، غذا پختن، کتاب خوان...
این روزهای 224 - تاریخ: 1403/5/5 ساعت: 0:19
آخرین روز تیر است و یادم آمد از روز و شبهای تیری چیزی ننوشتهام. خواستم چیزی باشد، حتی کلمهای.روزهایم کتابخانهایست. صبح تا عصر کتابخانهام و خوبم. گاهی هم خسته میشوم. صبحها که از خواب بیدار میشوم، خستهام. دو سه هفتۀ دیگر امتحان دارم. باید هزار صفحه بخوانم و فقط هفده صفحه خواندهام. هیچ یادم نمیآید چه خ...
این روزهای 225 - تاریخ: 1403/5/5 ساعت: 0:19
تابستان امسال چند کودک و نوجوان که در خوابگاههای بهزیستی زندگی میکنند، به کلاسم میآیند. برای هرکلمهای که میآموزند، بیاغراق ده بار تشکر میکنند. قدر هر داستان، هر شعر، هر مهربانی و هر زیبایی را میدانند. و به من یاد میدهند قدر دانستن را.هر روز که با آنها کلاس دارم، کیفم پر از نامه میشود و پر از ستارهها...
این روزهای 221 - تاریخ: 1403/3/28 ساعت: 18:18
مدیر مدرسه همۀ همکاران را به باغش دعوت کرد. گفتم نمیتوانم بیایم. آنقدر در طول سال تحصیلی از کتابخانه مرخصی گرفتهام و آنقدر مسئول کتابخانه با من راه آمده است که ترجیح میدهم جز در مواقع بسیار ضروری حرفی از مرخصی نزنم.نمیدانم همکارانم چقدر با حسی که این روزها درگیرم، آشنایند، اما امروز کمی از این حس و ...
این روزهای 222 - تاریخ: 1403/3/28 ساعت: 18:18
ح یکی از نوجوانهای کلاسم است. سه چهار سال پیش به کلاسم آمد و با هم دوست شدیم. حرفهایی میزند که دلم را میبرد. مثلا میگوید بهترین دقایق زندگیاش، آن دقایقیست که در کلاس است. میگوید تابستانها دوست ندارد سفر برود چون یک جلسه از کلاس را از دست میدهد. من و بچهها هر بار او سفر رفته، به مرخصی رفتهایم و بدون ...
این روزهای 223 - تاریخ: 1403/3/28 ساعت: 18:18
بالاخره برگهها را تصحیح کردم و نمرهها را هم در سایت گذاشتم. مثل همیشه بعد از به ثمر رسیدن این کارها و برداشتن این بارها «سرم خوش است و به بانگ بلند میگویم»: «دمی آب خوردن پس از بدسگال/ به از عمر هفتاد و هشتاد سال»شارژر لپتاپم از چند وقت پیش مرا و خودش را اذیت میکند. اول بردمش پیش تعمیرکار همیشگی و ح...
این روزهای 220 - تاریخ: 1403/3/22 ساعت: 1:10
ساعت ۶ صبح بیدار شدم و دیدم سرشارم از اشتیاقِ شنیدن «ای شب از رؤیای تو رنگین شده». از تخت برخاستم. مسواک زدم و در طولِ آماده شدن بارها و بارها شنیدمش.ساعت ۶ صبحِ روز دیگر پر بودم از اشتیاق شنیدن «تو به یک عاطفه میمانی».پیش از این اشتیاقی اینچنین در صبحهایی آنچنان به سراغم نیامده بود.حالا شبها به شوق...
این روزهای 217 - تاریخ: 1403/3/17 ساعت: 14:38
از کنار خانهای قدیمی گذشتم. پنجرهاش باز بود. پردهها کنار رفته بود. چراع خانه روشن بود. خانه را تماشا کردم. در و دیوارش را. طاقش را. اسبابش را.من هم «غلام خانههای روشنم.»** از نامۀ خداحافظی غزاله علیزاده Adblock test (Why?)

برچسب‌های مرتبط

یک نوشته زیبا | یک نوشته ادبی | یک نوشته ی ادبی | یک نوشته عاشقانه | یک نوشته | یک نوشته ی زیبا | یک نوشته زیبا برای ولنتاین | یک نوشته ی طنز | یک نوشته از دنیا | یک نوشته طنز