خرید بک لینک

این روزهای 305

این روزهای 305
الهام | دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۵ | 22:49

دیروز از دو نفر حرف‌هایی شنیدم که شاید اگر وقتی دیگر می‌شنیدم، غم به دل راه نمی‌دادم یا اگر می‌دادم، نمی‌گذاشتم زیاد بماند. اما دیروز به قول مامان: «آن حرف‌ها به دلم کار کرد» که تا همین حالا هم مرا رها نکرده‌اند. هر چند دیگر به شدت دیروز و دیشب نیست، اما همچنان هست.
یاد کتاب «خشم قلمبه» افتادم. خشمِ پسربچه‌ای در بدنش حرکت کرد. خشمی قرمز و چموش. بالا بالا بالا آمد و از دهانش بیرون زد و بزرگ و بزرگ‌تر شد. غم من هم دیشب تا دهانم بالا آمد. نزدیک بالا آمدن که رسید، خودم را برداشتم و به جایی خلوت بردم تا بتوانم این غم را با گریه بیرون بریزم. گریه آمد، اما غم ریخته نشد.
به بهانۀ تهیه تخم‌مرغ و شیر از خانه بیرون زدم. خانه‌ای قدیمی را دیدم. چراغ حیاطشان روشن بود. چراغِ روشنِ حیاطِ خانه، کلمه کلمۀ این گروه اسمی، چراغ، روشن، حیاط، خانه مرا یاد مامان می‌اندازد. یاد سال‌های دور که مرگ از مامان دور بود.
رفتم و رفتم تا به تخم‌‌مرغ‌ارائهی رسیدم. غم همچنان بود و خشم هم آمده بود. به تخم‌مرغ‌عرضه گفتم: «همیشه از شما تخم‌مرغ می‌خرم، اما از تخم‌مرغ‌های دفعۀ پیش اصلاً راضی نبودم. نصفشان گندیده بود با اینکه تاریخ مصرفشان هنوز سر نرسیده بود.» و اینها را با لحن خوبی نگفتم.
صبح هم الهام تلخی بودم. حوصلۀ یکی از هم‌باشگاهی‌ها را نداشتم و این بی‌حوصلگی را نشانش دادم.
ظهر هم در کتابخانه، خانمی را که می‌خواست در کارم سرک بکشد، سر جایش نشاندم.
عصر هم مامان یکی از بچه‌ها را که به نظرم بی‌ادب بود، ادب کردم.
نشسته‌ام و از سختی‌ها و بدی‌ها و تلخی‌ها می‌نویسم. کاری که هیچ‌وقت در سخت‌ترین روزها هم خوش نداشته‌ام بکنم. و خوب‌های امروز هم کم نبودند. مثلاً خورش کرفس، حرف زدن با سروین کلاس دومی و مامان خوبش، خواندن داستانِ دختران نوجوان کلاسم و کیف کردن از نوشته‌هاشان، حس کردن و فهمیدن اینکه بدنم قوی‌تر شده، نوشتن یک بیت شعر، هیجانِ برنامه‌های روز آینده و دیدن بچه‌ها و این چیزها.

برچسب: نویسنده: نیما رنجبر تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 8:24

صفحه بندی