بسیار نوشتهام. تقریبا هر روز. این روزها چیزهایی دیدم و شنیدم که بعضی را با دیگران در میان گذاشتهام و بعضی را نه! از بعضی دیدهها و شنیدهها هیچکس خبر ندارد.
این هفته به یک دورهمی دعوتم و برای رفتن به آن دورهمی باید به سفری کوتاه بروم.
و شاید سفری دیگر هم در پیش باشد. میم پیشنهاد داده سفر برویم. سفر به جایی که هفتصد کیلومتر از ما دور است. جایی که دوستش دارم و خاطراتی از آنجا دارم. به میم گفتم دوست دارم بیایم و اگر بشود حتما میآیم. اما نمیدانم میشود یا نه؟!
فراموشی.
این روزها کسی آمد و یادم انداخت فراموشیام بیش از آن است که میپنداشتم. او همه چیز را به یاد داشت. الهامی را میشناخت که نمیدانستم روزی بوده است، روزی بودهام.
«پرنده، آه! فقط یک پرنده بود»*
* فروغ فرخزاد
برچسب:
نویسنده: نیما رنجبر