خرید بک لینک

این روزهای 307

این روزهای 307
الهام | پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵ | 20:11

یکی یادداشت کوچکی نوشته بود دربارۀ قطرۀ چشمی. یاد مامان افتادم. مدتی پیش از رفتنش، شب‌ها در چشم‌هایش از آن قطره‌ها می‌ریختم. همه چیز را خیلی نزدیک و خیلی روشن به یاد می‌آورم. جوری که قطره را می‌ریختم، چشم‌های مامان را پیش از قطره و پس از قطره، نگاهش را، حرف‌هایمان‌ را.
در زمان حاضر رفتیم و دستی به سر و روی مغازه کشیدیم. بابا گاهی می‌گوید می‌روم مغازه و کمی بعد نظرش عوض می‌شود.
مامان و بابا نیمۀ دوم شهریور ۱۴۰۳ به سفر رفتند. مامان هنوز در سفر است. بابا برگشت. مغازه از نیمه دوم شهریور ۱۴۰۳ تا در زمان حاضر (جز چند بار برای تمیزکاری) باز نشده است. در تقویم مغازه همچنان سال ۱۴۰۳ است و همچنان ماه شهریور.
صبحِ چهارشنبه بابا به تنهایی و با پای پیاده به آرایشگاه رفت. آرایشگر موهایش را کوتاه و صورتش را اصلاح کرد. بابا با پای پیاده برگشت. خوشحالیم.
چند روز پیش من و دوست با ماشینِ دوست به یک دورهمی رفتیم. دو قدم مانده بود به دوستانمان برسیم که تصادف کردیم. ماشین دوست آسیب دید، اما خدا را شکر خودمان صحیح و سالم بودیم و در کمال آرامش و سرخوشی به دورهمی‌مان رسیدیم. آخر شب که به خانه برگشتم تازه کبودی‌ها و کوفتگی‌ها را روی تنم دیدم. دو روز بعد در استخر کبودی‌ها را به دوست نشان دادم. شرمنده شد.
دارم کاری را می‌کنم که از نظر من کار خوبی نیست و باید عذاب وجدان داشته باشم برای انجام دادنش، و دارم. اما عذاب‌وجدانی که بود و نبودش فرقی ندارد و فعلاً راه به جایی نبرده است.
چند کار هست که باید خیلی جدی بنشینم و به سرانجام برسانم‌شان. دو روزِ آخر هفته که سرم خلوت است، پر از ایده و شور و شوقم و فکر می‌کنم از پس آن کارها برمی‌آیم. برنامه‌ریزی می‌کنم. مقدمات کارها را انجام می‌دهم. و روزهای سرشلوغ هفته یا آن کارها را مفصلاً از یاد می‌برم یا مطمئن می‌شوم که از پس‌شان برنمی‌آیم و چند دقیقه زانوی غم بغل می‌گیرم و بعد دوباره جامعاً از یاد می‌برم‌شان. و این دورِ باطل هنوز و همچنان ادامه دارد.
و حالا دو روز آخر هفته است. بروم برنامه‌ریزی کنم. مقدمات کارها را انجام دهم و بعد هم آماده شوم برای از یاد بردن، زانوی غم بغل گرفتن و دوباره از یاد بردن و ...

برچسب: نویسنده: نیما رنجبر تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 8:24

صفحه بندی