این روزهای 163 - تاریخ: 1402/6/26 ساعت: 17:16
من در یک خانهام. خانهای که قشنگ است و دوستداشتنی. خانهای رنگی اما ناامن.راه میافتم و میروم. میروم و در راه دو خانه میبینم. من این خانهها را میخواهم، اما کدام راهم میدهد؟هر خانه قصهای دارد. شادی و غمی دارد.میگویند دردسرهای یک خانه بیشتر است و یک خانه کمتر. میگویند در یکی از خانهها باید قویتر باشم و ص...
این روزهای 160 - تاریخ: 1402/5/2 ساعت: 16:41
پیوسته در خانقاه بسته داشتی. چون مسافری به در خانقاه رسیدی، او از پسِ در شدی و گفتی: u200f«مسافری یا مقیم؟ اگر مقیمی درآی و اگر مسافری خانقاه جای تو نیست که روزی چند بباشی و ما با [تو] خوی کنیم آنگاه بروی و ما را طاقت فراق نبود.»تذکرة الاولیاء عطار نیشابوریمقدمه، تصحیح و تعلیقات محمدرضا شفیعی کدکنیذ...
این روزهای 161 - تاریخ: 1402/5/2 ساعت: 16:41
و زندگی گذراست. و ما مسافریم. و زندگیمان، خودمان و تمام چیزهایی که داریم گذراست. از آینۀ بنفشی که در کیف من است، تا پیراهن خاکستریِ تو. از آن همه خشم و نفرتِ دوازدهسالگیام از دختری که نامش مریم بود تا حرفِ دلِ ده سالگیام که در زمستان با برف روی دیوار نوشتم. از احساساتی که هر روز و هر لحظه بر جانمان ...
این روزهای 162 - تاریخ: 1402/5/2 ساعت: 16:41
بعد از ظهر در حیاط دراز کشیدم. باد میآمد. بادهای سرد. بعد از آن همه روز گرم، وزش بادهای خنکِ خوشقدم اتفاق خوبیست.در حیاط دراز کشیده بودم و کتاب میخواندم؛ داستانهایی کوتاه از رولد دال. داستانهایی با پایانهای غیرمنتظره. دلم تنگ شده بود برای این پایانها.چند روز دیگر به سفری کوتاه خواهم رفت. دوست داشتم ...
این روزهای 157 - تاریخ: 1402/2/4 ساعت: 13:14
میخواستم فروردینِ اینجا چیزی داشته باشد. فروردین خالی نبود.
این روزهای 156 - تاریخ: 1401/12/3 ساعت: 15:42
کارم را دایرهای بزرگ میبینم. آنقدر بزرگ که میتوانم همه چیز را در آن جای دهم. شعرکودک، شعر نوجوان، شعر بزرگسال، شعر امروز، شعر دیروز، داستان کودک، داستان نوجوان، داستان بزرگسال، داستان کوتاه، رمان، جستار، خاطره، زندگینامه، نوشتن خلاق، فلسفه برای کودک، متون کهن (از شاهنامه بگیر تا دیوان حافظ و آثار سع...
این روزهای 153 - تاریخ: 1401/11/14 ساعت: 20:44
پفک هندی خوردم و حال ناخوشی که از بچگی به وقت پفک هندی خوردن بهم دست میداد، سراغم آمد. یاد روزها و شبهای دور افتادم.برنامههای فردا را مینوشتم و همزمان به دقایق امروز فکر میکردم. یاد یک جمله افتادم و آرام شدم. جمله را آنجا نوشتم. اینجا هم مینویسمش. جمله که به سراغم آمد حال خوشی با خودش آورد.توی شاهنا...
این روزهای 154 - تاریخ: 1401/11/14 ساعت: 20:44
قرار است چند ساعت دیگر الباقی پول را واریز کنیم و بعد هم برویم محضر و سند بزنیم.خوشحالم. چیزی خریدهام و انگار تلاش جسمیتیافتهام را به چشم میبینم. انگار آن مغازه تَنیست که از پس همۀ کار کردنهایم زاده شده است و بودنش شادم میکند.آه که غصۀ دیگران هم هست. و غصهها که یکی دوتا نیستند. غصهها که تنها در خانه...
این روزهای 155 - تاریخ: 1401/11/14 ساعت: 20:44
جزئیات طرح کلاسِ فردا را مینوشتم. در هر دو کلاسِ مجازیِ فردا، از نامها خواهم گفت. در یکی چیزی و در دیگری چیزی دیگر. قصد و غرضی در کار نبود که هر دو کلاس ناممحور شوند. این همزمانی اتفاقی شد و لبخند به لبم آورد.و امروز، باز هم اتفاقی، یادداشتی کوتاه خواندم و نامِ یک رفتار را دانستم. بارها و بارها درگی...
این روزهای 136 - تاریخ: 1401/7/14 ساعت: 9:33
این روزها چه میکنم؟طرحِ کلاس تازهای را مینویسم. کلاسی خوب.دستی به سر و گوشِ طرحِ کلاسهای دیگر میکشم.شاهنامه میخوانم. حافظ میخوانم. مثنوی میخوانم. سعدی میخوانم. داستانهای کوتاه میخوانم. جستار میخوانم. داستانهای کودکانه میخوانم.داستان کوتاه مینویسم. داستانهایی برای بچهها و بزرگترها. شعر مینویسم. جستار...
این روزهای 137 - تاریخ: 1401/7/14 ساعت: 9:33
این لحظه هزار بار تکرار شده است. اینکه بنشینم و منتظر آن ساعت شَوَم و آن ساعت برسد و بچهها یکییکی پیداشان شود. حالا اما چیزی هست که لحظه را از آن تکرارها دور کرده است. یاد عصرهای چهارشنبه میافتم. و سخت است فکر کردن به آن عصرها، به آن چهارشنبهها.به چهارشنبهها که فکر میکنم، خودم را دور میبینم، خیلی دو...
این روزهای 138 - تاریخ: 1401/7/14 ساعت: 9:33
امشب با او از ترسها حرف زدیم، اما کم. اینترنت یار نبود. من به ترسها خیلی فکر میکنم. سالها پیش در شبی فروردینی پوشهای تازه در لپتاپم متولد شد. پوشهای دربارۀ ترسها. داستانی دربارۀ ترسها.من به ترسها خیلی فکر میکنم. و خوب که میجویم و میکاوم، به «از دست دادن» میرسم. سرِ هر ترس را که بگیرم و بروم و بروم و...
این روزهای 126 - تاریخ: 1401/3/15 ساعت: 10:09
این روزها سبک است. آنقدر سبک که نمیدانم آیا این روزها، روزهای من است؟! میخواهم امسال ماشین بخرم و کمی درگیر جمع و تفریقم.  رفتهام سراغ کتابها، فیلمها و کارهای ناتمام. یکییکی تمام میشوند. میخواستم همین را بگویم. اینکه این روزها، روزهای تمام کردن ناتمامهاست.  او آنجاست. و آنجا دور است.  با بچههای کتاب...
این روزهای 127 - تاریخ: 1401/3/15 ساعت: 10:09
قرار است فردا به جلسهای بزرگ بروم. بزرگترین جلسه در تمام سالهای کاریام. هشت و سال و نیم است که بر سر این کارم. این را نوشتم و یاد آن بیت حافظ افتادم که میگوید: چل سال بیش رفت که من لاف میزنمکز چاکران پیر مغان کمترین منم این بیت یادم میآید و همۀ کارهای کرده و نکرده. همۀ لافهای زده و نزده. چند روز پیش...
این روزهای 123 - تاریخ: 1401/2/6 ساعت: 3:37
اینترنت خانه قطع شده بود. امروز، روز رسیدن به کارهای ناتمام بود. لپتاپ را باز کردم و رفتم سراغ کاری سخت و سمج. اصلا نمیدانستم با این کار چه کنم. قرار بود اسفند تمامش کنم اما نشد. هزار ایده برای سامان دادنش داشتم و هر هزار ایده سست بود. صفحات word را باز کردم. 1، 2، 3، 4، و این اعداد ادامه دارد. در ه...
این روزهای 124 - تاریخ: 1401/2/6 ساعت: 3:37
بهار، شب، آسمان، ماه و شکوفههای سیب. امشب به تماشا گذشت.
این روزهای 125 - تاریخ: 1401/2/6 ساعت: 3:37
هوا خوب است و من خوبم.خیلی وقتها هوا، حالم را خوب یا خوبتر میکند. امروز عصر که از خواب بیدار شدم، صدای باران میآمد. پیش از خواب، هم صدای باران را شنیدم و هم صدای تگرگ را. دیشب تا خودِ صبح باران میبارید و من کتاب میخواندم. تکلیف ما، خواندن آن کتاب بود. اما به چشمم تکلیف نمیآمد. شیرین بود. امروز وقتی ...
این روزهای 47 - تاریخ: 1399/10/2 ساعت: 23:41
این روزها نمیتوانم بنویسم و تسلیم این نتوانستن شدهام.هیچ حرف تازهای نیست. همه چیز همان است که بود. غرقم در دورکاری که چیزی نمانده تمام شود.پروژۀ نصفهنیمهام به راه آمده و دارد پیش میرود اما کُند
این روزهای 48 - تاریخ: 1399/10/2 ساعت: 23:41
افتادهام در یک جهانِ «نمیدانم»پیش از این هم نادانستههایم بسیار بود اما این روزها نادانستهها باد کردهاند. کارم، کاری که دوستش داشتم ناخوشاحوال است. دارد دست و پای دائم میزند و من؟من هیچ، من نگاه! Let's block ads! (Why?)
این روزهای 49 - تاریخ: 1399/10/2 ساعت: 23:41
بعد از تو کوچه بیتپش و سوت و کور ماندسوگت به چشم پنجرهها خاک غم فشاندبعد از تو هیچ حنجره از هیچ پنجرهشعر بلند و دلکش ناقوس را نخواندبعد از تو ای ستون توانای سرنگونآوارِ خستگی کمر خانه را شکاندبر خاک

برچسب‌های مرتبط

یک نوشته زیبا | یک نوشته ادبی | یک نوشته ی ادبی | یک نوشته عاشقانه | یک نوشته | یک نوشته ی زیبا | یک نوشته زیبا برای ولنتاین | یک نوشته ی طنز | یک نوشته از دنیا | یک نوشته طنز