
دلم برای حرف زدن با مامان تنگ شده است. هر بار مامان از کسی ناراحت بود و دربارۀ اویی که ناراحتش کرده، حرف میزد، میگفتم: «مامان غیبت نکنیم.»مامان دوست دارم کنارت بنشینم. تو برایم از اویی که ناراحتت کرده حرف بزنی و من هی بد و بیراه بگویم به اویی که ناراحتت کرده است. بنشینم کنارت و تا صبح، تا هر وقت که تو بخواهی پشت سر هر کسی که از او خوشت نمیآید غیبت کنیم. غیبتی غلیظ که حالمان را جا بیاورد.مامان دلم برای حرف زدن با تو تنگ شده. برای غذا خوردن با تو. برای فیلم دیدن با تو. برای اینور و آنور رفتن ...
ادامه مطلب
این روزهای 299 الهام | جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴ | 21:6 دیشب میان تمام غمها و غصهها چیزی بود که شادم کرد.یک سال و نیم است که از رفتن مامان و شکستگیها و زخمهای بابا میگذرد. در این یک سال و نیم بابا جز برای کارهای درمانی از خانه بیرون نرفته بود.و اما دیشب...بابا همراه با دوست مهربانش از خانه رفت به جایی که بسیار دوست داشت و در این شبها و روزها بارها و بارها خوابش را دیده بود. قبل از رفتن کت و شلوارها، پیراهنها و کلاههایش را از کمد درمیآوردم، میپوشید، خودش را برانداز میکرد و هی میپسن...
ادامه مطلب
بسیار نوشتهام. تقریبا هر روز. این روزها چیزهایی دیدم و شنیدم که بعضی را با دیگران در میان گذاشتهام و بعضی را نه! از بعضی دیدهها و شنیدهها هیچکس خبر ندارد.این هفته به یک دورهمی دعوتم و برای رفتن به آن دورهمی باید به سفری کوتاه بروم. و شاید سفری دیگر هم در پیش باشد. میم پیشنهاد داده سفر برویم. سفر به جایی که هفتصد کیلومتر از ما دور است. جایی که دوستش دارم و خاطراتی از آنجا دارم. به میم گفتم دوست دارم بیایم و اگر بشود حتما میآیم. اما نمیدانم میشود یا نه؟!فراموشی.این روزها کسی آمد و یادم ...
ادامه مطلب
این روزهای 301 الهام | پنجشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۵ | 21:3 چند وقت پیش به مدت یک ماه، شب و روزهایی را گذراندم که شبیه خواب بود. شبیه نسیمی بود که آمد، وزید و رفت. پنجرهای را باز کردم، نوری تابید و کمی بعد پنجره را بستم. حاصل آن یک ماه شور بود، هیجان بود، بیقراری و بیخوابی بود و یک چهارپاره.حالا اما هر آنچه از آن یک ماه در خاطرم مانده، محو و مبهم است. با اینکه زمان زیادی نگذشته است.حالا اما هر آنچه از آن یک ماه در خاطرم مانده، محو و مبهم است، اما شیرین، بسیار شیرین.دوباره نشستهام به خوا...
ادامه مطلب
این روزهای 302 الهام | پنجشنبه چهارم تیر ۱۴۰۵ | 14:35 در زمان حاضر صبح خوابت را دیدم مامان.خواب دیدم از کنار آن حمام قدیمی رد میشویم. همان حمامی که تو هر چند وقت با دوستانت میرفتی آنجا. در خواب میدانستم که نیستی. میدانستم که رفتهای. تو رفته بودی، اما میتوانستی هر چند وقت بیایی و به ما سر بزنی. به من گفتی: «باید این دفعه براتون دانیک * درست کنم.» گفتم: «مامان اتفاقاً چند وقت پیش خواب دیدم اومدی برامون دانیک درست کردی.»کمی گذشت و در خواب به چند روز قبل رفتم. من در خانۀ قدیمیمان بودم. ب...
ادامه مطلب
این روزهای 303 الهام | دوشنبه هشتم تیر ۱۴۰۵ | 0:19 شعر خواندم، شعر شنیدم و دوست داشتم امشب شعری بنویسم. نشد.با الفی که روزی میم بود حرف زدم. قرار نبود حرف بزنم. میخواستم بگذرم و فکر میکردم گذشتهام، اما نگذشته بودم. امروز بادها شدید میوزیدند. رفته بودم تخم مرغ بخرم. از خیابان رد شدم و به آن طرف پیادهرو رفتم. باد شدیدتر شد. آنقدر شدید که لحظهای ترسیدم، واقعاً ترسیدم که باد مرا با خود ببرد و همان لحظه ایستادم. و هنوز حس آن لحظه، حسِ تکانی که باد به من داد، حس ایستادن در برابر باد با من م...
ادامه مطلب
این روزهای 304 الهام | شنبه بیستم تیر ۱۴۰۵ | 0:48 آرام و آهسته کارهایم را پیش میبرم. برای یک ساعت بعد یا نهایتا یک روز بعد برنامهریزی میکنم. از این بیشتر را نه میتوانم و نه اگر بتوانم، کاری از پیش میبرم. زمانی برنامههایم بلند بود. به بلندای ... یادم نمیآید به بلندای چه! اما بلندتر از این حرفها بود. دیشب به تماشای چندبارۀ فیلم محبوبم نشسته بودم. یک جایی در فیلم ماریان از نقطهای که به آن رسیده بود، حرف زد. حرفهای ماریان برایم آشنا بود. من هم در خردادماه دانستم که به آن نقطه رسیدهام...
ادامه مطلب
این روزهای 305 الهام | دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۵ | 22:49 دیروز از دو نفر حرفهایی شنیدم که شاید اگر وقتی دیگر میشنیدم، غم به دل راه نمیدادم یا اگر میدادم، نمیگذاشتم زیاد بماند. اما دیروز به قول مامان: «آن حرفها به دلم کار کرد» که تا همین حالا هم مرا رها نکردهاند. هر چند دیگر به شدت دیروز و دیشب نیست، اما همچنان هست.یاد کتاب «خشم قلمبه» افتادم. خشمِ پسربچهای در بدنش حرکت کرد. خشمی قرمز و چموش. بالا بالا بالا آمد و از دهانش بیرون زد و بزرگ و بزرگتر شد. غم من هم دیشب تا دهانم بالا آ...
ادامه مطلب
این روزهای 306 الهام | دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۵ | 6:47 نمیدانم این همه فراموشی طبیعی است یا نه؟!خیلی چیزها را از یاد بردهام. یکی از بچههای کلاس در کانال ت.ل.گرام.ش از کتابی که سال ۹۷ به او هدیه داده بودم نوشته است و من اصلا یادم نبود.الف از حرفهایی میگوید که روزی به او گفتهام و من باور نمیکنم حرفهایی آنچنان از دهان من بیرون آمده باشد.آن روز شعری خواندم و بعد از کمی جستوجو فهمیدم شعر خودم است.و در کنار همۀ این فراموشیها، بعضی چیزها را چنان با اطلاعات به یاد دارم که حیرت میکنم.د...
ادامه مطلب
این روزهای 307 الهام | پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵ | 20:11 یکی یادداشت کوچکی نوشته بود دربارۀ قطرۀ چشمی. یاد مامان افتادم. مدتی پیش از رفتنش، شبها در چشمهایش از آن قطرهها میریختم. همه چیز را خیلی نزدیک و خیلی روشن به یاد میآورم. جوری که قطره را میریختم، چشمهای مامان را پیش از قطره و پس از قطره، نگاهش را، حرفهایمان را.در زمان حاضر رفتیم و دستی به سر و روی مغازه کشیدیم. بابا گاهی میگوید میروم مغازه و کمی بعد نظرش عوض میشود.مامان و بابا نیمۀ دوم شهریور ۱۴۰۳ به سفر رفتند. مامان هنو...
ادامه مطلب
هنوز هم مینویسم. کم، زیاد، شاد، غمگین. گاهی اینجا میگذارم و گاهی میماند برای خودم.این روزها به خاطر گرما چند روز تعطیلمان کردند. در خانه ماندم و کتاب خواندم. خانه را تمیز کردم و غذا پختم.چهارشنبه تعطیل بود. پیش از ظهر بود. آمدم طبقۀ پایین پیش مامان. دراز کشیدم. به برگ درختان سبزِ پشت پنجره و به رختهای روی بند نگاه کردم و کتاب خواندم. یادم آمد دو سال پیش در ظهری تابستانی همین جا دراز کشیده بودم و کتاب میخواندم. بعد خوابم برده بود. خواب دیده بودم. خواب خوبی بود. هنوز هم در دستهبندی خوابهایم، لطیفترین خواب، همان خواب است.هشت روز پیش در یادداشتی که اینجا نیست، نوشتم: «دلت را بزرگ کن الهام!» وقتهایی هست که بیش از هر چیز دلی بزرگ میخواهم.و امروز دلم بزرگ نبود.سه چهار روز دیگر به سفر خواهم رفت. سفر...
ادامه مطلب
«به قدری مهربان بود که تازه داشتم معنی محبت یک مرد را میفهمیدم.»این را ناتالیا گینزبورگ نوشته است.سالها پیش در کتابخانۀ بابا کتابی از دینو بوتزاتی دیدم. نوجوان بودم. اسم دینو بوتزاتی خوشآهنگ و دلنشین بود. نام مترجم محسن ابراهیم بود. و من و خواهرها آن روزها پسرانی را میشناختیم که نام یکی از آنها محسن بود و نام دیگری ابراهیم. داستانها را دانهدانه خواندم و دوست داشتم. همان تابستانِ نوجوانی دانستم که داستانهای ایتالیایی را دوست دارم و بابا داستانهای بیشتری داد تا بخوانم.این روزها گینزبورگ میخوانم. چقدر؟ پریروز ده صفحه، دیروز سه خط و امروز هنوز به پایان نرسیده است و خواهم خواند، چند صفحه یا چند خط. بخوانید...
ادامه مطلب
دیروز بعد از مدتها نامه نوشتم. چقدر حرف داشتم برای گفتن! چقدر نامه خوب است! خوب است برای خودم، برای بچهها، برای خوب دیدن، برای خوب نوشتن، برای به یاد آوردن، برای دوست داشتن. یادم باشد در کلاسها از نامه نوشتن بگویم.از صبح که بیدار شدم آرام به کارهایم رسیدهام. دوش گرفتن، لباس شستن، غذا پختن، کتاب خواندن، یادداشتبرداری برای آزمونِ پیشرو، حرف زدن با خانواده، حرف زدن با بچههای کلاس، گشتن و انتخاب کردن و ثبت سفارشهای اینترنتی، تماشای درخت انگور و کارهای ریز و درشت دیگر. و میان تمام این کارها سین مدام جلوی چشمم میآمد و مرا لحظهای، دقیقهای در خود فرو میبرد.فردا پنجمین سالروز رفتن سین است. او که همیشه نوجوان ماند و نماند. بخوانید...
ادامه مطلب
آخرین روز تیر است و یادم آمد از روز و شبهای تیری چیزی ننوشتهام. خواستم چیزی باشد، حتی کلمهای.روزهایم کتابخانهایست. صبح تا عصر کتابخانهام و خوبم. گاهی هم خسته میشوم. صبحها که از خواب بیدار میشوم، خستهام. دو سه هفتۀ دیگر امتحان دارم. باید هزار صفحه بخوانم و فقط هفده صفحه خواندهام. هیچ یادم نمیآید چه خواندهام و دربارۀ چه خواندهام.حسن ختام تیرماه خوب بود. عصر امروز پیراهنی سبز خریدم و دانستم هنوز ذوق، شوق، دوستداشتن و زیبایی در من بیدار است، روشن است و کار میکند. بخوانید...
ادامه مطلب
تابستان امسال چند کودک و نوجوان که در خوابگاههای بهزیستی زندگی میکنند، به کلاسم میآیند. برای هرکلمهای که میآموزند، بیاغراق ده بار تشکر میکنند. قدر هر داستان، هر شعر، هر مهربانی و هر زیبایی را میدانند. و به من یاد میدهند قدر دانستن را.هر روز که با آنها کلاس دارم، کیفم پر از نامه میشود و پر از ستارههایی که آنها به من میدهند.جای نام خانوادگیام «قلب» گذاشتم. بخوانید...
ادامه مطلب
مدیر مدرسه همۀ همکاران را به باغش دعوت کرد. گفتم نمیتوانم بیایم. آنقدر در طول سال تحصیلی از کتابخانه مرخصی گرفتهام و آنقدر مسئول کتابخانه با من راه آمده است که ترجیح میدهم جز در مواقع بسیار ضروری حرفی از مرخصی نزنم.نمیدانم همکارانم چقدر با حسی که این روزها درگیرم، آشنایند، اما امروز کمی از این حس و حال برایشان گفتم. برایشان گفتم که این روزها خانوادههایی که بچههایشان را در کلاسها ثبتنام میکنند به چشمم خیلی امیدوار میآیند و حس میکنم من برای آن حجم از امیدواری خیلی کمم. برایشان گفتم قصدم شکستهنفسی و این چیزها نیست، واقعا حس میکنم خالیام و چیزی ندارم که به بچهها بدهم و حتی اگر چیزی هم داشته باشم، حال و حوصلهاش را ندارم.و از آن طرف هر روز خانوادهها و بچهها زنگ میزنند و از دلتنگی برای خودم و کلاسه...
ادامه مطلب
ح یکی از نوجوانهای کلاسم است. سه چهار سال پیش به کلاسم آمد و با هم دوست شدیم. حرفهایی میزند که دلم را میبرد. مثلا میگوید بهترین دقایق زندگیاش، آن دقایقیست که در کلاس است. میگوید تابستانها دوست ندارد سفر برود چون یک جلسه از کلاس را از دست میدهد. من و بچهها هر بار او سفر رفته، به مرخصی رفتهایم و بدون او کلاس را برگزار نکردهایم.ح دو سالی میشود که عاشق فروغ شده است. من عاشق فروغ زیاد دیدهام، اما به چشم من ح پرشورترینشان است.دیروز خبری خوش به ح رسید و ما با هم دربارۀ آن خبر خوش حرف زدیم. چند ساعت بعد آن خبر خوش ناخوش شد و ما دوباره با هم حرف زدیم. البته او نتوانست حرف بزند، من فقط صدای هقهقش را میشنیدم. ح طاقت شکست ندارد، طاقت رانده شدن، طاقت پذیرفته نشدن، طاقت ناخوشی. میتوانم کاری کنم؟ نمیدانم.ب...
ادامه مطلب
بالاخره برگهها را تصحیح کردم و نمرهها را هم در سایت گذاشتم. مثل همیشه بعد از به ثمر رسیدن این کارها و برداشتن این بارها «سرم خوش است و به بانگ بلند میگویم»: «دمی آب خوردن پس از بدسگال/ به از عمر هفتاد و هشتاد سال»شارژر لپتاپم از چند وقت پیش مرا و خودش را اذیت میکند. اول بردمش پیش تعمیرکار همیشگی و حس کردم نمیتواند. بعد بردمش پیش یک نفر و همکار آن یک نفر. گفتند درست کردیم، اما درست نشد. امروز دوباره بردمش پیش تعمیرکار همیشگی و او گفت آن تعمیرکار و همکارش از کلاهبردارترینها هستند. به حرفش شک نکردم. صابون کلاهبرداریشان به تنم خورده بود. حالا قرار است فردا شارژر و لپتاپ را بسپارم به تعمیرکاری که تعمیرکار همیشگی پیشنهاد کرده است. به پیشنهادش اعتماد کردم چون سالهاست میشناسمش و میدانم مرد درستکاری ...
ادامه مطلب
ساعت ۶ صبح بیدار شدم و دیدم سرشارم از اشتیاقِ شنیدن «ای شب از رؤیای تو رنگین شده». از تخت برخاستم. مسواک زدم و در طولِ آماده شدن بارها و بارها شنیدمش.ساعت ۶ صبحِ روز دیگر پر بودم از اشتیاق شنیدن «تو به یک عاطفه میمانی».پیش از این اشتیاقی اینچنین در صبحهایی آنچنان به سراغم نیامده بود.حالا شبها به شوق شنیدنِ صدای صبح جوری دیگر میخوابم.در طول روز چیزهای زیادی برای نوشتن دارم. وقتی از کنار درختهای توت رد میشوم. وقتی به مغازۀ فروش وسایل ماهیگیری و کوهنوردی نگاه میکنم. وقتی در کیفم نخود پیدا میکنم و یاد همسایۀ قدیمی میافتم. زنی مهربان و خوشرو که میگفتند گاهی دستش درد میکند. زنی که غروبهای پنجشنبه با کیسهای پر از نخود و کشمش به کوچه میآمد و به همۀ بچههای کوچه نخود و کشمش میداد. بچه بودم و فکر میکرد...
ادامه مطلب
از کنار خانهای قدیمی گذشتم. پنجرهاش باز بود. پردهها کنار رفته بود. چراع خانه روشن بود. خانه را تماشا کردم. در و دیوارش را. طاقش را. اسبابش را.من هم «غلام خانههای روشنم.»** از نامۀ خداحافظی غزاله علیزاده بخوانید...
ادامه مطلب